ما چهار تا
پاتوقی واسه حرف دل چهار تا رفیق...
خداوند بی نهایت است و لامکان و بی زمان اما به قدر فهم تو کوچک می شود و به قدر نیاز تو فرود می آید و به قدر آرزوی تو گسترده می شود و به قدر ایمان تو کارگشا می شود یتیمان را پدر می شود و مادر محتاجان برادری را برادر می شود عقیمان را طفل می شود ناامیدان را امید می شود گمگشتگان را راه می شود در تاریکی ماندگان را نور می شود رزمندگان را شمشیر می شود پیران را عصا می شود محتاجان به عشق را عشق می شود خداوند همه چیز می شود همه کس را... به شرط اعتقاد به شرط پاکی دل به شرط طهارت روح به شرط پرهیز از معامله با ابلیس بشویید قلب هایتان را از هر احساس ناروا و مغزهایتان را از هر اندیشه خلاف و زبان هایتان را از هر گفتار ناپاک و دست هایتان را از هر آلودگی در بازار و بپرهیزید از ناجوانمردی ها، ناراستی ها، نامردمی ها... چنین کنید تا ببینید چگونه بر سفره شما با کاسه ای خوراک و تکه ای نان می نشیند در دکان شما کفه های ترازویتان را میزان می کند و در کوچه های خلوت شب با شما آواز می خواند مگر از زندگی چه می خواهید که در خدایی خدا یافت نمی شود؟؟؟ «ملاصدرا» میوه در انتهای کمال... بنگر که چگونه می افتی؟؟ همین تاریخ... یه سال گذشت که از اینجا رفتم، چقدر تفاوته میان رفتن و آمدن... چقدر تغییر، یه سال می تونه داشته باشه... چقدر من تغییر کردم... فقط اشکام تغییری نکرده... تا دیگر حس ها بتوانند بروز کنند... یادم باشه من اینقد پررو نباشم... ـاینا پرنده های وحشین ...دارن کوچ می کنن.. پاییز داره شروع میشه..دمدمای صب آدم زیر پنجره یخ میکنه..بوی کاهگل بارون خورده میاد.. پاییز قشنگه.. فصل عبوره..حتی رفتن پرنده ها بوی جدایی و رها کردن نمیده..دارن میگذرن.. بعضی وقتا باید گذشت..ما آدما اسمشو میذاریم جدایی...!!! اما پرنده ها خوب می فهمن.. میگذرن..چون اینجا دیگه کسی بهشون فکر نمیکنه حتی واسه دیدنشون منتظر نمی مونه...گاهی وقتا بچه ها به طرفشون سنگ میندازن.. آخه کی صب به امید دیدنشون سرشو از پنجره بیرون میاره..؟؟؟!!! آدما حوصله ی همدیگه هم ندارن چه برسه به پرنده ها.. باید برن باید بگذرن..تا شاید یه روزی یه کسی توی همین شهر زیر همین آسمون از پنجره بیرونو نگاه کنه و بگه :پس پرنده ها کی بر می گردن؟؟؟!!!! اونی که گریه میکنه یه غم داره ولی اونی که می خنده هزار تا غم داره!!؟؟ لابد میدونین چرا چون نمیدونه به حال کدوم یکی از غصه هاش گریه کنه واسه همین می خنده ... اینجاست که میگن: "این خنده تلخ من از گریه غم انگیزتر است" ذهن آدمی مهمه... همون ذهن اعمال رو می سازه... حالا چه امسال، چه ۳ سال قبل، چه ۳۰ سال بعد...
برایم مداد بیاور مداد سیاه
میخواهم روی چهره ام خط بکشم
تا به جرم زیبایی در قفس نیفتم
یک ضربدر هم روی قلبم تا به هوس هم نیفتم!
یک مداد پاک کن بده برای محو لبها
نمی خواهم کسی به هوای سرخیشان، سیاهم کند!
یک بیلچه، تا تمام غرایز زنانه را از ریشه در آورم
شخم بزنم وجودم را ... بدون اینها راحتتر به بهشت میروم گویا!
یک تیغ بده، موهایم را از ته بتراشم، سرم هوایی بخورد
و بی واسطه روسری کمی بیاندیشم!
نخ و سوزن هم بده، برای زبانم
میخواهم ... بدوزمش به سق
... اینگونه فریادم بی صداتر است!
قیچی یادت نرود،
میخواهم هر روز اندیشههایم را سانسور کنم!
پودر رختشویی هم لازم دارم
برای شستشوی مغزی!
مغزم را که شستم، پهن کنم روی بند
تا آرمان هایم را باد با خود ببرد به آنجایی که عرب نی انداخت.
می دانی که؟ باید واقعبین بود !
صداخفه کن هم اگر گیر آوردی بگیر!
میخواهم وقتی به جرم عشق و انتخاب،
برچسب فا... میزنندم
بغضم را در گلو خفه کنم!
یک کپی از هویتم را هم میخواهم
برای وقتی که خواهران و برادران دینی به قصد ارشاد،
فحش و تحقیر تقدیمم میکنند،
به یاد بیاورم که کیستم!
ترا به خدا ... اگر جایی دیدی حقی میفروختند
برایم بخر ... تا در غذا بریزم
ترجیح میدهم خودم قبل از دیگران حقم را بخورم !
سر آخر اگر پولی برایت ماند
برایم یک پلاکارد بخر به شکل گردنبند،
بیاویزم به گردنم ... و رویش با حروف درشت بنویسم:
من یک انسانم
من هنوز یک انسانم من هر روز یک انسانم!
)
| Design By : Night Skin |


